الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
36
الغدير ( فارسى )
مىگويد : من شاهد بودم كه سمره پيش از مرگ سرماى سختى خورد و به بدترين وضعى درگذشت . همچنين شاهد بودم كه مردم بسيارى را نزد وى آوردند و كسانى نيز پيش او بودند كه از مردى پرسيد : دين تو چيست ؟ و او مىگفت : شهادت مىدهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست و محمد بنده و پيامبر اوست و من از حروريه « 1 » بيزارم ، اما او را پيش مىبردند و گردنش را مىزدند ، تا بيست و چند كس كشته شدند . « 2 » از كسانى كه در ميان مأموران معاويه به دشمنى با سيّد عترت معروف ، و در هجوم به پيروان آل اللّه با تمام نيروى ممكن پيشاهنگ بودند ، زياد بن سميه بود . وى مرتكب جنايات هولناكى شده است كه نهتنها در حافظهء تاريخ به جاى مانده ، بلكه صفحات زندگىنامهء نكبتبارش را نيز سياه كرده است و در اينجا ديگر نيازى به تكرار آنها نيست . اين همه جنايت از روسپىزادگان معروفى چون او هيچ بعيد نيست . او دستپروردهء سميهء تبهكار بود ، و از كوزه همان برون تراود كه در اوست ، و خار هرگز انگور برنمىدهد و براستى كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله دربارهء دو سبط بزرگوار خود و پدر و مادر آنها زيبا فرموده است كه « ايشان را جز اشخاص باسعادت و پاكزاد دوست نمىدارند و جز افراد بىسعادت و ناپاكزاد دشمن نمىدارند » . پيشينيان اولادشان را به دوستى و محبت على عليه السّلام مىآزمودند و هركس او را دوست نداشت ، معلوم مىشد كه رشد و هدايت نيافته است . پس عجب نيست از اين حرامزاده ، نامهء دردآورى كه در پاسخ به درخواست شفاعت امام سبط حسن زكى عليه السّلام دربارهء مردى از شيعيانش نوشت . ابن عساكر مىنويسد : سعد بن سرح مولاى حبيب بن عبدشمس ، از شيعيان على بن ابى طالب بود . هنگامى كه زياد به كوفه آمد ، او را ترسانيد و به حضور فراخواند و وى نزد حسن بن على آمد . زياد به برادر و زن و فرزندانش حمله كرد و همه را به زندان انداخت و اموال او را گرفت و خانهاش را ويران كرد . آنگاه حسن به زياد نوشت : از حسن بن على به زياد : تو مردى از مسلمانان را مبتلا كردهاى كه خير او از خير
--> ( 1 ) . حروريه : طايفهاى از خوارج كه به حروراء نزديك كوفه منسوبند . ( م ) ( 2 ) . تاريخ طبرى : 6 / 164 .